تبليغاتX
سوخته

سوخته

عارفانه_عاشقانه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  

ما حاشیه نشین هستیم

((مادرم میگویدپدرت هم حاشیه نشین بود،در حاشیه به دنیا آمددر حاشیه

جان کند،یعنی زندگی کرددر حاشیه مرد.))

من در حاشیه به دنیا آمده ام.

ولی نمی خواهم در حاشیه بمیرم.

برادرم در حاشیه ی بیمارستان مرد.

خواهرم همیشه مریض است همیشه گریه می کند گاهی در حاشیه ی

گریه،کمی هم می خندد.

مادرم می گوید ((سرنوشت ما در حاشیه ی صفحه ی تقدیر نوشته اند.))

او هر شب ستاره ی بخت مرا که در حاشیه ی آسمان سو سو می زند به

من نشان می دهد.

ولی من می گویم ((این ستاره ی من نیست .))

من در حاشیه به دنیا آمدم،

در حاشیه بازی کردم.

همراه با سگ ها و گربه ها و مگس ها در حاشیه ی زباله گشتم تا چیز

به درد بخوری پیدا کنم.

من در حاشیه بزرگ شدم و به مدرسه رفتم

در مدرسه گفتند جا نداریم

مادرم گریه کرد. مدیر مدرسه گفت(( آقای ناظم اسمش را در حاشیه ی

دفتر بنویس تا ببینم!))

من در حاشیه ی روز،به مدرسه ی شبانه می رفتم.

در حاشیه ی کلاس می نشینم.

در حاشیه ی مدرسه می نشینم وتوپ بازی بچه ها را نگاه می کنم ،

چون لباسم هم رنگ بچه ها نیست.

من روز ها در حاشیه ی خیابان کار می کنم  بعضی شب ها در حاشیه ی

 پیاده رو می خوابم .

من در پاییز کار می کنم ، زمستان کار میکنم،بهار کار می کنم،تابستان

کار می کنم ودر حاشیه ی کار ،کمی هم  زندگی می کنم.

من در حاشیه ی شهر زندگی می کنم.

من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم. بر لبه ی آخر دنیا!

من در مدرسه آموخته ام که زمین مثل توپ گرد است و می چرخد.

اگر من در حاشیه ی زمین زندگی می کنم، پس چه طور پایم بر لبه ی

 زمین نمی لغزدودر عمق فضا پرتاب نمی شوم؟

زندگی در حاشیه ی زمین سخت است.

حاشیه بر لب پرتگاه است ، آدم هر لحظه ممکن است بلغزد و سقوط کند.

من حاشیه نشین هستم

ولی معنی کلمه ی حاشیه را نمی دانم.

از معلم پرسیدم((حاشیه یعنی چه))

گفت (( حاشیه یعنی قسمت کناره ی هر چیز ،مثل کناره ی لباس یا

 کتاب ،مثلا بعضی کتاب ها حاشیه دارند وبعضی از کلمات کتاب را در

حاشیه می نویسند; یا مثل حاشیه ی شهر که زباله ها را در آن جا

می ریزند.))

من گفتم((مگر آدم ها زباله هستند که بعضی از آن ها را در حاشیه ی

شهر ریخته اند؟))

معلم چیزی نگفت

من حاشیه نشین هستم.

به مسجد می روم،در حاشیه ی مسجد نماز می خوانم ،نزدیک کفش ها

در حاشیه ی جلسه ی قر آن می نشینم . من قرآن خواندن را یاد گرفته ام

، قرآن کتاب خوبی است

قرآن ما حاشیه ندارد هیچ کلمه ای را در حاشیه ننوشته اند ،اگر هم گاهی

کلماتی در حاشیه آن باشد ، آن کلمات حاشیه هم مثل کلمات دیگر عزیزو

خوبند .

من قرآن را دوست دارم.

خوب است همه چیز مثل قرآن خوب باشد.

من هم سن و سال پسر تو هستم،

تو هم سن و سال پدر من هستی

پسر تو درس می خواند وکار نمی کند

من کار می کنم درس نمی خوانم.

پدر من نه کار دارد نه خانه

تو هم کارداری ،هم خانه ، هم کارخانه

من در کارخانه ی تو کار می کنم.

ودر این کارخانه همه چیز عادلانه تقسیم شده است:

سود آن برای تو،دود آن برای من

من کار می کنم ،تو احتکار می کنی

من بار می کنم،تو انبار می کنی.

من رنج می برم ،تو گنج می بری

من در کار خانه ی تو کار می کنم.

ودر این جا هیچ فرقی بین من و تو نیست:

وقتی که من کار می کنم ،تو خسته می شوی،

وقتی که من خسته می شوم ،تو برای استراحت به شمال می روی،

وقتی که من بیمار می شوم ،تو برای معالجه به خارج می روی.

من در کار خانه ی تو کار می کنم.

کار خانه ی تو خیلی بزرگ است

اما کار خانه ی تو هر قدر هم که باشد،

از کار خانه ی خدا که بزرگ تر نیست.

کا رخانه ی خدا از همه ی کارخانه ها بزرگ تر است

در کار خانه ی خدا همه ی کار ها به نوبت است،

در کار خانه ی خدا همه چیز عادلانه تقسیم می شود.

در کارخانه ی خدا همه کار می کنند.

در کار خانه ی خدا، حتی خدا هم کار می کند.

قیصر امین پور

+نوشته شده در شنبه پنجم دی 1388ساعت16:42توسط مسعود | |

  هدیه

خاموشی تقوای ما نیست!

سکوت آب میتواند خشکی باشد و فریاد عطش،

سکوت گندم میتواند گرسنگی باشد و غریو پیروزمند قحط،

همچنان که سکوت آفتاب ظلمات است،اما...

 سکوت آدمی فقدان جهان و خداست.

                                     

                                                       احمد شاملو

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388ساعت18:32توسط مسعود | |

  شوک

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

 
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير،


با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو.


ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز .


شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.


زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی


كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را



بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی......


***********************************************************

دوستان بزرگوار واسم دعا کنید

+نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت11:56توسط مسعود | |

  و باز شریعتی...

می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند

ستایش کردم ، گفتند خرافات است

عاشق شدم ، گفتند دروغ است

گریستم ، گفتند بهانه است

خندیدم ، گفتند دیوانه است

دنیا را نگه دارید ، می خواهم پیاده شوم ...

 

بگذار تا شیطنت عشق


چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید


هرچند حاصل آن جز رنج و پریشانی نباشد...


اما کوری را هرگز بخاطر آرامش تحمل مکن.

+نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت21:31توسط مسعود | |

  بی تفاوت

وقتی جهان از ریشه جهنم

و آدم از ریشه عدم

و سعی از ریشه یاس می آید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل میکند

باید به بی تفاوتی واژه ها

واژه های بی طرف

مثل درد دل بست...

درد را از هر طرف که

بخوانی

درد است...

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت22:36توسط مسعود | |

  سخنهای گوهرباری از مولانا

ای خدای پاک و بی انباز و یار،

دست گیر و جرم ما را درگذار.

یاد ده ما را سخن های دقیق،

کان به رحم آرد تو را، ای خوش رفیق.

گرخطا گفتیم اصلاحش تو کن،

مصلحی تو،ای تو سلطان سخن.

کیمیا داری که تبدیلش کنی،

گرچه جوی خون بود نیلش کنی.

اینچنین مینا گریها کار توست،

اینچنین اکسیرها زاسرار توست.

منبع :مثنوی مولانا


آدمی همیشه عاشق آن چیزی است که ندیده است نشنیده است و فهم نکرده است

وشب و روز آن را می طلبد.

و از آنچه فهم کرده است ودیده است ملول و گریزان است.

منبع:سخنان کوتاه مولانا


گفت :پیلی را آوردند بر سر چشمه ای که آب خورد. خود را در آب می دید و می رمید.

او می پنداشت که از دیگری می رمد. نمی دانست که از خود می رمد.

همه ی اخلاق بد،از ظلم وکین و حسد وحرص وبیرحمی وکبر،چون در توست نمی رنجی؛چون آن را در 

 دیگری میبینی،می رمی و می رنجی.

منبع:فیه ما فیه مولانا

+نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت11:41توسط مسعود | |

  کاخ مجازی

ما که هستیم به ایمان پر از شک دلخوش

طفل طبعیم و به بازی و عروسک دلخوش

پایمان بر لب گور است و حریصیم هنوز

با همان هلهله شادیم که کودک دلخوش

ماهی تنگ در اندیشه دریا دلتنگ!

ما نهنگیم و به یک برکه ی کوچک دلخوش!

جز دورویی و ریا سکه نیندوخته ایم

کودکانیم و به سنگینی قلک دلخوش

باد حیثیت این مزرعه را با خود برد

ما کماکان به همان چند عروسک دلخوش؟!

شاعر: ناشناس

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت12:37توسط مسعود | |

  قیمت یک انسان

 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست؟.....

دوره ارزانیست !.....

چه شرافت ارزان ،

تن عریان لرزان.......

و دروغ ازهمه چیز ارزانتر!.....

آبرو قیمت یک تکه نان .....

و چه تخفیف بزرگی خورده است

قیمت هرانسان.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت2:3توسط مسعود | |

  دو روز عمر

مدار چرخ به کجداریش نمی ارزد

دو روز عمر به این خواریش نمی ارزد

 

سیاحت چمن عشق بهر طایر دل 

بخستگی و گرفتاریش نمی ارزد

 

زبامداد وصالم مگو که شام فراق

بآه و اشک و به بیداریش نمی ارزد

 

دلی زخویش مرنجان که گر شوی سلمان

جهان بطاعت و دینداریش نمی ارزد

 

بگو به یوسف کنعان عزیز مصرشدن

بکوری پدر و زاریش نمی ارزد

 

کنار بستر بیمار عشق منشینید

که محتضر به پرستاریش نمی ارزد

 

نیم بمرگ غمم شاد زآنکه طفل دلم

شود یتیم و نگهداریش نمی ارزد

 

بنقش ظاهر این زندگی چه میکوشید

بناشکسته بگلکاریش نمی ارزد

 

شاعر:ناشناس

+نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت14:13توسط مسعود | |

  نیروی عاشقی

آه چه حالتی دارد! نه به وصف می آید و نه به فهم! دوست داشتن چه قدرتی دارد، در خویشاوندی و صمیمیت راستین چه نیروی معجزه گر خدایی نهفته است. چه لذتی است اینجا در "خود را نادیده گرفتن " در "خود را لقمه لقمه کردن" و به دهان دوست دادن که بجود و بجود و بجود و طعم و عصاره اش را بمکد و تفاله اش را بر خاک بریزد و این خود بهترین زندگی کردن است! و اینها و اینگونه نعمت ها را همه از او دارم! من کی با این حالات آشنا بودم؟ کودک را، پدرش، مادرش می زند و او به گریه می افتد و از درد فریاد می کشد، اما چه می کند؟ با چهره برافروخته و چشمانی سرخ و گونه های خیس از اشک، خود را به دامن مادرش یا پدرش، همان که آزارش داده است می افکند.
دکتر علی شریعتی

+نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت14:50توسط مسعود | |

  شراره ی عشق

شرط اول قدم آن است که مجنون باشی...

عشق آتشی است که چون در دل افتد هرچه در دل یابد همه بسوزد تا بحدی که صورت معشوق نیز از دل محو کند ودر واقع عشق حقیقتی است(منزه ازتعین)که درهمه ساری است وناگزیر جمله ی اشیاست.

وعشق چون دامان کسی را گرفت مانند عشقه آرام آرام به سرتا پای وجود می تند ومی پیچد و از او تغذیه میکند تا آنجا که تمام هستی وی را بسوزاند وخشک گرداند و در آخرچون به آن نگاه کنی میبینی که تمام آن عشق است وبس.

و تو ای عزیز! خدا منتظر لبیک من وتوست!

همین الان!

ما نیز از این نفس نامرد خود به تنگ آمده ایم.دل ما هم هوای عشقی کهن دارد که با هیچ برودتی به سردی نگراید.ماهم تشنه ایم،تشنه ی بارانی که ببارد و برویاند.

ماهم دلمان برای خدا تنگ است...

راه آسمان برای پیمودن است

وبه راستی!

درقمار عشق ای دل کی بود پشیمانی؟

دل من!

اگرنشدنی بود چراعده ای شدند ومن نشوم؟

اگرنچشیدنی بود چرا عده ای چشیدند و من نچشم؟

و اگر نرسیدنی بود چرا عده ای رسیدند و من نرسم؟

این قصه به پایان میرسد وحکایت عشق هم چنان باقی است

شاید هم روزی نام تو را صداکنند

شاید نام تو هم درمیان اسیران کمند آن کمان ابرو پیدا شود!

منتظر صدایش هستی؟؟؟

پس گوش کن:

شاید نام تو را هم درمیان خلوتیان آسمان فریاد کنند.

شاید تو را هم به آن قدح پرشراب دعوت کنند.

شایدتو را هم به میهمانی دوست بخوانند.

راستی خود را آماده کرده ای؟

قدمهایت را مردانه برداشته ای؟

شاید همین امروز....

شایدهمین امشب.....

و حیف است!

اگر آن لحظه ی مقدس بیاید و صدایت کنند اما تو در خواب باشی!

و خداوند همچنان منتظر توست

و آن موعود مهربان، دستگیر تو

وما همگی چشم براهش.....

واگر صدایش را شنیدی،

یاد آر از این غبار یاد آر!

 

ابجد عشقت چو بیاموختم                             پیرهن محنت وغم دوختم

حاصل عشقش سه سخن بیش نیست           سوختم و سوختم و سوختم

+نوشته شده در پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت18:36توسط مسعود | |

  مرگ دیگر

مرگ در هر حالتی تلخ است

اما من

دوست تر دارم که چون از ره درآید مرگ

در شبی آرام چون شمعی شوم خاموش.

لیک مرگ دیگری هم هست

دردناک اما شگرف وسرکش ومغرور

مرگ مردان؛مرگ درمیدان

با تپیدن های طبل وشیون شیپور

وه چه شیرین است

رنج بردن

پافشردن

در ره یک آرزو مردانه مردن!

وندر امید بزرگ خویش

با سرود زندگی برلب

جان سپردن.

آه؛اگرباید

زندگانی را به خون خویش رنگ آرزو بخشید

وبه خون خویش نقش صورت دلخواه زد بر پرده ی امید

من به جان ودل پذیرا میشوم این مرگ خونین را.

 

هوشنگ ابتهاج

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت11:30توسط مسعود | |

  در این زمانه

در این زمانه هیچ کس خودش نیست

کسی برای یک نفس خودش نیست

 

همین دمی که رفت و بازدم شد

نفس ـ نفس؛نفس ـ نفس خودش نیست

 

همین هوا که عین عشق پاکست

گره که خورد با هوس خودش نیست

 

خدای ما اگر که در خود ماست

کسی که بی خداست ؛پس خودش نیست

 

دلی که گرد خویش می تند تار؛

اگرچه قدر یک مگس؛ خودش نیست

 

مگس؛به هرکجا؛بجزمگس نیست

ولی عقاب در قفس؛خودش نیست

 

تو دست کم کمی شبیه خود باش

دراین جهان که هیچ کس خودش نیست

 

تمام درد ما همین خود ماست

تمام شد؛همین وبس:خودش نیست

 

قیصرامین پور

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت13:26توسط مسعود | |

  آخرالزمان

چین و سیاست اسلام ستیزی

رژیم  کمونیست چین در حال حاضر یکی از قدرتمندترین و با ثبات ترین دولتهای جهان به شمار می رود . رشد اقتصادی بالا در چند سال اخیر و قدرت نظامی و داشتن حق وتو باعث نیرومند تر شدن این کشور آسیایی شده است .اما در ماههای گذشته چین با اتکا به همین توانایی ها کم کم ماهیت ضد اسلامی خود را نشان داده است .

uknnd5ecrfnm8q15bns.jpgoeog1y6m9x2g85xxigi.jpg0x0ecfjdfq4hmbv8nk.jpg

نزدیک به دو ماه قبل ارتش خلق چین برای سرکوب اعتراضات مردم استان مسلمان نشین سین کیانگ وارد این منطقه شده ودر فضای بی خبری که به وجود آورده بود دست به کشتار عظیم مسلمان زد .بعد از پایان این عملیات مساجد سین کیانگ را تعطیل واز اقامه نماز جمعه هم جلوگیری کرد .بنا به گزارش اسلام اليوم با گذشت قريب به دو ماه از درگيريهاي نيروهاي امنيتي چين و گروهي از مردم نژاد هان (نژاد حاكم برچين) با اقليت مسلمانان، همچنان دستگيري و بازپرسي ها از مسلمانان بشكل هولناكي همراه با جو خفقان توسط عوامل حكومتي ادامه دارد

متن کامل را در http://taqisalek.blogfa.com/ بخوانید

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت15:40توسط مسعود | |

  نامفهوم برای من

همیشه ماندن بهترین نیست
گاهی رفتن همان حضور ناب است
گاهی میان ماندن و رفتن هیچ فرقی نیست
دل تنگیم.........باشد
همدیگر را نمی بینیم..........باشد
مهم این است که در خانه ی دل یکدیگر جای داریم
نرم و مهربان.


باز خواهم کوچید
سفری در پیش است
سفری پیش نخوانده, به دیاری آرام
به دیاری که در آن آرامش, قیمتش لبخند است...

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت15:29توسط مسعود | |

  فراتر از توهم

انصاف بده که عشق نیکوکار است

                                      زآنست خلل که طبع بدکردار است

تو شهوت خویش را لقب عشق دهی

                                  از شهوت تا به عشق ره بسیار است

 

 

ازدوستان تقاضامندم که لطف کنن ؛درنظراتشون بگن بیشتر چه شعری رو میپسندن

سبک قدیم یا شعرهای نو

+نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت22:41توسط مسعود | |

  تقدیم به دوستان

کودکی هاست هویدا. کودکی ملموس است


ساده و پاک و صمیمی. سنگ و شیشه همه از ماده ی خود


سنگ سنگ است. خاک خاک است


و درخت مشتی از برگ که در پاییز خش خشش باز

تداعی گر مرگ...


تو روزی با غمی سنگین ز شهرم کوچ خواهی کرد و من

 در پرنیان خاطرات خویش به یاد گرمی مهرت به نرمی

 گریه خواهم کرد...


من به یک خانه نمی اندیشم


من به یک باغچه می اندیشم


که به اندازه دست من و تو جادارد

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت21:10توسط مسعود | |

  یک رنگ باشیم

ما با می و مستی سرتقوا داریم

                                                              دنیا طلبیم و میل عقبی داریم

کی دنیی و دین به هم جمع شوند

                                      اینست که ما نه دین؛نه دنیا داریم

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت14:54توسط مسعود | |

  دیوانه و دنیا

 

حال عالم سر بسر پرسیدم ازفرزانه

گفت یا خاکیست یا بادیست یا افسانه ای

.........

گفتمش؛آن کیست کواندرطلب پویان بود

 گفت یا کوریست یاکریست یادیوانه ای

.........

گفتمش احوال عمر ما چه باشد؛عمرچیست؟

 گفت یا برقیست یاشمعیست یا افسانه ای

.........

بر مثال قطره ی برفست در فصل تموز

 هیچ عاقل درچنین جا؛گاه سازد خانه ای

 

+نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت13:16توسط مسعود | |

  SHAB_E_ GHADR

ای خواجه چه جویی زشب قدر نشانی

 هرشب ،شب قدر است اگر قدر بدانی

التماس دعا

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت15:0توسط مسعود | |